تبليغاتX
www.saber-0111.blogfa.com

www.saber-0111.blogfa.com

هر چی که فکرشو بکنی اینجا هست !

كودكي مردان بزرگ

فرد مورد نظر به تاریخ 1/1/1348 در شهر زیبا و ورزشکار پرور اردبیل به دنیا آمد. وی از بدو تولّد، طبیعتی عجیب داشت. به شهادت مسئولین بیمارستان محلّ تولدش، قدّ او در زمان به دنیا آمدن حدود 150 سانتی متر بوده است که بلافاصله در کتاب رکوردها((گینس)) به ثبت رسید و به اعتراف شاهدان عینی، "جِین وبِستِر" ایدهی نوشتن رمان ماندگار "دایی لنگ دراز" را که بعدها نامش به "بابا لنگ دراز" تغییر پیدا کرد، از او گرفته بود! وی از همان عوان تولّد در برابر انواع و اقسام تعویضها از جمله تعویض پوشک مقاومت میکرد و بدان تن نمیداد. در برخی منابع معتبر از جمله تاریخ بیهقی نقل است که در سه روزگی، بر سر سهمیهی شیر خشک((در برخی منابع "سِرِلاک!")) با نوزاد بقل دستی اش به زد و خورد پرداخت و با ضربهی سری جانانه، بینی طرف را شکست و او را منهدم و مزمحل نمود! و اینچنین بود که استعداد شگرفش در زدن ضربات سر کشف شد.

در پنج سالگی و با وجودی که تقریبا تمام کلمات فرهنگ معین را از بر بود، هنوز "خداحافظی" را یاد نگرفته بود! و این بهت و حیرت اطرافیان و آشنایان را به همراه داشت. وی چندی بعد، تحصیلات خود را در دبستان "شریف" آغاز نمود و در این راه از خود کارنامهی خوبی به یادگار گذاشت. با وجود این که معلّم ورزشش او را برای والیبال و بسکتبال در نظر داشت، وی به ورزش مفرّح فوتبال روی آورد و در اندک مدّتی به مقام کاپیتانی تیم منتخب دبستانش رسید. پست او مهاجم بود که از قضا با روحیاتش نیز سازگاری بی نظیری داشت. 

وی در این دوران الگویش بازیکنانی چون "یان کولر" و "پیتر کراچ" بودند و با "پروین اعتصامی"، "دیگو مارادونا" و پسر "ابوالقاسم فردوسی" میانهی خوبی نداشت!

وی در نهایت، هنگامی که در سال آخر دبیرستان بود، با جهد و جهاد بسیار توانست کلمهی "خداحافظی" را یادگرفته و از تیم منتخب دبستانش وداع کند! امّا در حدود دو سال پس از آن به عنوان سرمربی به این تیم بازگشت. از آن موقع تا به حال خبری از وی در دست نمیباشد. 

آیا میتوانید حدس بزنید که او کیست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 6:37  توسط Saber  | 

!!!کروشه باز ....کروشه بسته

 نمی دانیم ماجرای استعفای وزیر دارایی ژاپن را شنیده اید یا نه؟! اگر نشنیده اید جونم براتون بگه که!! ایشان توی یک جلسه ی مهم آن هم در دیار غربت و جلوی صد تا چشم بیگانه و آشنا دچار شنگولیت رو به بی حالی حاد شده و به طوری که ما از تلوزیون مشاهده کردیم حرکات و اصواتی به طریقه ی slow ازخود صادر و ساطع کردند! در همین راستا و به علت وجود کمی ژن سامورایی در ایشان! محترمانه رفتند دنبال یک کار بی درد سرتر! این جا بود که با خودمان گفتیم تصور کنید ... تکرار و تاکید می کنم فقط تصور کنید که این اتفاق - زبانم لال ، همه ی عطر و ادوکلن ها و گلاب های عالم !! به رویتان!- برای یکی از وزرای ایرانی اتفاق بیفتد! هرچند می دانیم که مسولین ما کللن پاستوریزه اند و علاقه ای هم به دسر های مفرح !! ندارند، ولی ما فقط فرض می کنیم آن هم از نوع محالش! که این اتفاق افتاده و بازهم فرض می کنیم که فیلم این ماجرا ، به صورت زنده از شبکه های تلوزیونی خارجی پخش شده است ! 
داشته باشید واکنش رسانه ی ملی را :


خبر ۳۰/۲۰ همان شب :

خبر اول : مراسم استقبال رییس جمهور از وزیر سوتی داده! و ماچ و پاچ و اینا!

خبر دوم : انتخاب وزیر مذکور به سمت مشاوره عالی رییس جمهور ،کللن در همه ی امور جاری و ساری و آتی مملکتی !

خبر سوم : وزیر مذکور از یافته ها و دستاوردهای خود داد سخن سر داده و این که چطور جهانیان شیفتۀ هیبت و جمال و کمال و چشم و ابروی ایرانیانند و هنر نزد ایرانیان بوده و هست و خواهد بود!

خبر چهارم : زایمان سالم و طبیعی و نه قلوی یک گربه در اسکاندیناوی ! (آخی! نازی!)

در فشانی کامران نجف زاده در آخر مجلس : کروشه باز ، دست هایم دراز است ، اما هنوز به درازی پاهایم نشده ، پس امید هنوز باقی است ، کروشه بسته! شب خوش!

خبر ساعت ۲۱ شبکۀ ۱ : 
ایضا همونی که تو قبلی بود! به اضافه ی :

اظهارات سخنگوی دولت در باب وقایع و شوایع : این حرف ها که راجع به وزیر مان میز نند حرف های بدی است و ما کللن تکذیب می کنیم ( البته با یک لبحند نیمه ملیح و ژوکوند وارانۀ مخاطب گوش مخملی بینانه !)

خبر بعدی : دیدار نخست وزیر کشور پیشرفته و پسا صنعتی قیرامنفاسوجان با تمام مقامات کشور حتی آبدارچی هایشان ! (همراه با جزییات و تفصیلات کامل! ثبت و ضبط و پخش همه ی سرفه ها و عطسه ها و تیک های عصبی و ...)

خبر بعدی : اظهارات رییس جمهور در باب شوایع!! اخیر :

 به نظر می رسد که یک دست هایی در کار است تا ما را از رسیدن به یک سری اصول باز بدارند! این حرف ها که می زنند همه اش توطئه است ! چون چشم ندارند پیشرفت های ما را ببیند که ابر قدرت شده ایم به جنگ سرد متوسل شده اند و دارند شخصیت های ما را تخریب می کنند ! اصلن من خودم یک بار دقیقن همان جایی که آقای وزیر بود نشسته بودم انگار جاذبه ی زمین آنجا بیشتر است و روی کله ی آدم ها هم تمرکز می کند! می گویند یک جوری حرف می زده!! چیز عجیبی نیست که ! در محل ما یک کاسبی هست که دقیقن همین جوری بی حال و slow حرف می زند و شدنیه کللن!!

دو کلمه هم از مادر عروس که رسانه ای غیر ملی ! و بدجوری هم مزدور است ناکس! ساعت 23:

مجری : درود بر شما اقای تحلیل گر! لطفن با توجه به این که در ایران همه ی وبلاگ نویس ها تحت شکنجه اند و آزادی نیست و زنان بدبختند و هوایی برای تنفس نیست و نفس تنگ و قفس تنگ !! تحلیل کنید کار این وزیر را!!

آقای تحلیل گر : حقوق بشر بر باد فنا رفته و آبروی بشریت در خطر است و....پایه های همه چیز می لرزد! راستی آقای مجری! چقدر کراوات شما به رنگ نخ دندانتان که دیشب استفاده کرده اید ، می آید! ....بله کللن اوضاع خیلی خراب است و دیگر هیچ!

مجری : درود بر اشترانکوه و زرد کوه و سبلان و دماوند و مجیدیه و نظام آباد و....

چند روز بعد وزیر مذکور سوتی داده به همراه تمام وابستگان سببی و نسبی در حال زمزمه کردن :

چمدانم کو؟! دورها ( فرنگستان) آوایی (جلساتی ) هست که مرا می خواند!!

یکارمندانشجو : کروشه باز ،چرا خوبان می میرند و سلطان غم مادر! کروشه بسته!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 5:23  توسط Saber  | 

شوی لباس!

 همشهری امروز:"ماموران شانگهای سرگرم دستگیر کردن افرادی هستند که با همان پیژامه و لباس خوابشان به خیابان می آیند و چهره شهر را زشت و غیر متمدن می کنند. کارشناسان می گویند فرهنگ قدم زدن با لباس خواب، پس از اصلاحات اقتصادی در چین به وجود آمد، چرا که مردم فکر می کنند این کار نشان می دهد آنها از قدرت مالی کافی برخوردارند و با لباس های کهنه به رختخواب نمی روند."
(۱)
- آقا این چه وضعیتی است؟ چرا این جوری در خیابان ظاهر شده اید؟
- من می خواستم به روش چینی ها نشان بدهم که از قدرت...بیپ... کافی برخوردارم و شب های خوبی را با همسرم می گذرانم!!

(۲)
ناظم یک مدرسه در اتیوپی خطاب به بچه ها:" حالا همه دنیا باید می فهمیدند شما پول ندارید لباس بخرید؟ این دیگر چه جور روش اعتراضی است؟!"

(۳)
پسران روس، طی تظاهراتی نارضایتی خود را از این که دختران کشورشان با پوشیدن پالتو و لباس های ضخیم می خواهند نشان بدهند هوا از سردی زیادی برخوردار است و آنها تحمل این سرما را ندارند(!) اعلام کردند.

(۴)
در مجلسی، یک هنرمند بنام تعریف می کرد یک بار از شاگردانش خواسته مفهومی را به وسیله پانتومیم اجرا کنند. دانشجویی رفته روی سن و شروع کرده به پای کوفتن و گرد و خاک به پا کردن. از او می پرسد:" با این حرکت می خواهی چه بگویی؟" دانشجو جواب داده:" می خواهم بگویم: از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم!" استاد گفته:" پس خاک بر سرت که تو هیچ وقت بازیگر نمی شوی!"

اهالی عزیز شانگهای هم باید توجه داشته باشند که برای رساندن یک مفهوم، از راه های نامفهوم استفاده نکنند، وگرنه ممکن است روی اهالی جاهای دیگر تاثیر منفی بگذارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 5:5  توسط Saber  | 

قرص عشق!

 خبر: يك پژوهشگر آمريكايي در تلاش براي توليد قرصي است كه با خوردن آن انسان، عاشق مي‌شود.
***
شوهر: دوستت دارم عزیزم!
زن: نه خیر، من می دونم... تو به اون قرصای لعنتی معتاد شدی!

*** 
زن: تو من رو فقط واسه اون نیاز کوفتیت می خوای. چرا نمی ری قرص عشق بخری بخوری؟
شوهر: اتفاقا مشکل همین جاست، رفتم ولی... به جای قرص، آمپول موضعیش رو برام زدن!

***
شعر مرتبط:
ترشیده! نکن از غم تنهایی خود دق
پیدا شده داروی تو با لطف محقق
در چای طرف، قدری از این قرص بکن حل
تا ظرف سه سوت او بشود همسر عاشق! 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:59  توسط Saber  | 

شباهت آدامس در مکزیک با ازدواج در ایران!

 "در مکزیک که بالاترین آمار تولید و مصرف آدامس در دنیا را دارد، مسوولان از مردم خواسته اند برای تمیز ماندن معابر عمومی، آدامس خود را به جای انداختن روی سنگفرش خیابان، قورت بدهند!"
یک مقام به ظاهر مسوول، همین طرف ها:
"عزیزان من! می بینید مسوولین در جاهای دیگر دنیا چطور مشکلاتشان را حل می کنند؟ اگر نمی توانند به مردم یاد بدهند که آدامس را توی کاغذ بپیچند و در سطل آشغال بیندازند، از آنها می خواهند آن را طی یک میان وعده غذایی صرف نمایند تا هزینه پاک کردن آدامس های چسبیده به خیابان به خودشان تحمیل نشود.
 حالا مشکل ما هم بحران ازدواج شما جوان های عزیز است. خوب... تجربه نشان داده که سر و سامان دادن شما مثل پاک کردن آدامس از خیابان است، هم وقت می برد هم هزینه، با این تفاوت کوچک که اگر مسوولان مکزیک مشکل آدامس را حل نکنند، آدامس به زمین می چسبد اما ما اگر مشکل ازدواج را حل بکنیم ازدواج به شما می چسبد!
اینها را گفتم که خدمتتان بفرمایم بالاخره ما مسوولان دلسوز، برای مشکل ازدواج چاره ای اندیشیده و به روش مکزیکی پیشنهادی برایتان داریم. اصلا مگر ما چه چیزمان از این مکزیکی ها کمتر است؟ پارسال در آنجا سیل آمد و شهر تیخوانا را آب برد. ما هم اینجا زلزله بم را داشتیم که بزرگ ترین بنای خشتی جهان را به آن دادیم رفت! اگر آنها بالاترین آمار تولید و مصرف آدامس را دارند، ما هم بالاترین آمار رینو پلاستی... که همان "بینی پلاستیک" بوده، برای باکلاس شدن، اسمش را گذاشته اند رینو پلاستی، همان جراحی دماغ خودمان!، و بالاترین آمار تصادفات جاده ای را داریم. خلاصه هیچ چیزمان کمتر از آنها نیست، تازه با آمریکای جهانخوار هم مرز مشترکی نداریم که ملت به هوای مهاجرت غیرقانونی به ینگه دنیا، زرت و زرت قاچاقی بیایند توی مرزهایمان و زرتی کشته بشوند. اگر هم کسی بخواهد یواشکی از مرزهایمان برود کشور همسایه، بسته به این که از کدام مرز خارج شود، یا شهید می شود یا او را گروگان می گیرند. دیگر کشته نمی شود که!

به هرصورت اینها را هم گفتم که خدمتتان فرمایش کنم شما هم آدامستان را... نه، ببخشید نیازتان را قورت بدهید... منظورم این است که هر وقت دیدید دلتان می خواهد ازدواج کنید، یک مشت بزنید به شکمتان، درست می شود، یعنی خودش قورت داده می شود.
لابد حالا می خواهید صدجور حرف درست کنید که مکزیکی ها این وسط اقلا یک چیزی را قورت می دهند، یک چیزی می خورند و حالیشان می شود که آدامس یعنی چه ولی ما چطور با قورت دادن یک چیز غیر ملموس مشکلمان را حل کنیم...
از اول هم می دانستم شما ملت غرغروی همیشه در صحنه اید، منتها ازآن صحنه های مورد دار که باید دائما توسط برادران صحنه بین همیشه در صحنه، حذف و تعدیل بشوند.
حالا مدام آمار کاهش ازدواج و افزایش طلاق از خودتان استخراج کنید. دیدید که... ما راه حل ارایه می دهیم، آن هم از نوع مرغوب مکزیکی اش، منتها شما نمی توانید مکزیکی وار عمل کنید. همه چیز را هم می خواهید بیندازید گردن ما. نه آقاجان، نه خانم جان، مشکل از خودتان است. بروید یاد بگیرید چطور مثل دیگران مشکلات را قورت بدهید و از میان بردارید. دنیا دارد قورباغه را قورت می دهد، آن وقت شما هنوز با چیز به این کوچکی مشکل دارید."

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:57  توسط Saber  | 

یک مطلب تومخی! + clooney and bhutto

 مروز برای شما مطالب متنوعی در نظر گرفته ام!:
خبر:محققان دریافته اند مرکزعشق درانسان، چهار منطقه بسیار کوچک از مغز اوست، نه قلبش. 

بااین حساب مشخص شد کسانی که به جای عبارت"دل بردن" از ترکیب"مخ زدن" استفاده می کردند، یک چیزی می دانسته اند و کارشان درست بوده، همان طور که گروه TMدر ترانه ای می خواند:
" مخو زدم با یه چشمک
واسه date می برمت شمشک..."!
لابد اماکن و پارتی های مختلط هم اول"پارتی مخ تیلیت" نامیده می شده، یعنی جایی که ملت مخ همدیگر را می زدند و تیلیت می کردند. به مرور زمان، این لغت تبدیل به مختلط شده!
بنابراین شاید بهتر باشد زین پس، از بعضی لغات معادل به شرح زیر استفاده کنیم:

* به جای"عاشق" بگوییم"مخلص"! (مخ + less)
با این وصف، به جای "مجنون"،"فرهاد" ،"یوسف"، "رومئو"، "رامین" و امثالهم، "شعبان بی مخ" می شود نماد عاشقان پاکباخته!

* به جای "دلبر" بگوییم "مخبَر"، چرا که طرف، به جای دل، مخ آدم را می برد، بنابراین به "جذابیت" هم باید گفت" مخابره"!! 
با همین تعریف به "دون ژوان" ها می توان لقب"مخبر الدوله" داد!
 
* از ترکیب" مخش را کار گرفته" فقط برای کسانی استفاده کنیم که مشغول دلبری از کسی هستند.
باید حواسمان باشد در دوره و زمانه ما دیگر با "مخ توی فرغون گذاشتن" کار کسی راه نمی افتد و باید مخ طرف را توی الگانسی، سوناتایی، سانتافه ای چیزی گذاشت تا بلکه جواب بدهد!

*به کسی که "عشق، چشمش را کور کرده" بگوییم"مختار"!!
با این وصف، به جای رمان ها و داستان های زرد عشقی هم باید گفت"مختار نامه"!

* به عشق خیابانی و" عشق هایی کز پی رنگی بود" بگوییم"مخچه"!

* به پسری که مدام قلبش را با دخترهای رنگ و وارنگ، پر و خالی می کند بگوییم"مخابرات"!
(مخ + عابرات)!

* به خاطرات و نوستالوژی های عاشقانه بگوییم "مخاطرات"!

* فکرش را بکنید قرار باشد اشعار معروف را نیز با توجه به این موضوع تغییر بدهیم:
"هرگز نمیرد آن که مخش زنده شد به عشق"!
یا
"عشق یعنی این که ما باور کنیم
یک مخ دیگر ارادتمند ماست"!
یا
"مخ از من برد و روی از من نهان کرد"!

... شما هم مواردی را به این لیست بیفزایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:55  توسط Saber  | 

کپی پیستی دیگر!

 دوستان گرامی و عزیز و لیدی و جنتلمنم!

اگر مطلب پایینی را قبلن خوانده اید لطفن به صورت کاملن جنتلمنانه و لیدی منشانه ! لبخندی بزنید و به دلیل گنجیشکی بودن دل این جانب! از گفتن ای بابا! این که تکراری بود و غیره بپرهیزید!

قبلن از ضایع نشدن خودمان توسط شما کمال و جمال و جلال تشکر را داریم!

عقل مردم به چشمشون نیست ! بستگی به پولداری و بی پولی طرفشون داره! 

لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن:

در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده!

در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده! یکی عینشو تو تاناکورا دیدم!
اگر مد خفن مدل هَچَل هفتی بزنن:

در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز اِنریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره!
در مورد بی پوله : اَه چه شپل و هپل!... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش رو میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره بزنه!
اگر تند تند غذا بخوره :

در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره ! تازه من فکر می کنم تند غذا خوردن باعث تناسب اندام هم میشه!!
بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده! مفلوک! 
 اگر آروم و کم غذا بخوره :
پولداره : احتمالا" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!!
بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره ...!
 اگر درس بخونه :

پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه .... این تو ایران نمیمونه ..... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست!
بی پوله : خر خونییَم اندازه داره دیگه .... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته ...! اینا میخوان کمبوداشونو جبران کنن! آخی! همینان که پشت میز خدا میشنا!! اه اه ! کیسه زباله نداری؟!
 پیاده روی :

پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام .... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه! مادر ورزشا همین پیاده رویه و اینا!
بی پوله : کفشاشم مالی نیست که حالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره!
اگه نگه دارم ورزش می کنم دیگه چی بگه ؟! حیوونی!
رانندگی :

پولداره : فکر کنم عادت به رانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن! اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره! خودم رانندگیتو بکنم هلو!

بی پوله : عمو جون ترمز اون وسطیست ... گاز توی آشپزخونه ست! هوووو! چه خبره! این ماشینه ها با وسیله ی نقلیه به شمایل درازگوش متفاوته!

****************************************

پ.ن.۱. همه ی متن کپی پیست نبود ها! یک مقداری تراوشات خودمان هم بود حالا!
پ.ن.۲. اگر مثل یکارمندانشجوی بی پول دچار همذات پنداری و اینا شدید شما را توصیه می کنم به صبر و تقوا و اینا! به بهشت و تخت روان و شیر و عسل فکرکنید! (هرچند فکر می کنم آن دنیا هم از ما به عنوان حاملین تخت روان این مرفهین بی درد و شیر وعسل سرو کنندگانشان استفاده کنند ! شانس که نیست....)
پ.ن.۳. راستش نویسنده ی این کپی پیست هارا نمی شناسم ولی خب هر کسی باشد حتمن دچار ذوفمرگی خواهد شد اگر بداند نوشته اش بردی جهانی پیدا کرده!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:53  توسط Saber  | 

مگر چماق را هم بکاری ریشه میزند؟

 آقای مربی! که دیروز کارگردان اوباش بودی و چماق گردان خیابان… نور, صدا, دوربین! . نور خیابان بود و صدای فریاد و دوربین تاریخ و حافظه ما. فریاد اکشن هم از تو که شروع سناریو را کلید میزدی. بازیگردانی میکردی سیاه لشکر هایت را. اکشن ساز بودی مربی؟ کمدی ساز شدی؟ تو که سکانس زد و خورد خیابانی میگرفتی با آن عظمت؟ از نابازیگرانت بازیگران اکشنی میساختی که استالونه و بروس لی نوآموزان مکتبشان هم نمیشدند؟ چه شد برادر؟ چه شد که چاقوی اوباشت غلاف شد و سر از جیب مجید سوزوکی در آورد؟ تویی که از سینما همین را میدانستی که باید سردر آدم برفی اش را پایین کشید و آتش زد. پس کجا میزانسن آموختی؟ پشت دست بیضایی نشستی یا راش های مهرجویی را سیاه مشقت کردی؟ دیالوگ نویسی را کیمیایی به تو آموخت یا حاتمی؟
تو که اوج قلم به دستی و کار فرهنگی ات در هفته نامه های آنچنانی بود. چه شد که درد جامعه گرفتی؟ یادت افتاد این مردم هم حق خندیدن دارند؟ واقعا چه شد مسعود ده نمکی امروز که برای من همان ده نمکی دیروزی؟ به قول سلحشور (رضا کیانیان) در آژانس شیشه ای : دوره ات گذشته مربی!

و به قول خودت به ریش نیست, به ریشه است! ببینم؟ مگر چماق را هم بکاری ریشه میزند؟

پی نوشت:

راش: نسشخه چاپ شده نگاتیو های ضبط شده همراه با صدا را در سینما راش مینامند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:40  توسط Saber  | 

خواهر و برداری که حاصل زندگي مشترکشان 4 فرزند ميباشد


Patrick Stubing و Susan Karolewski دو خواهر و برادری هستند که ساکن شرق آلمان ميباشند و سالهاست که زندگي مشترکي را با هم دارند و حاصل اين زندگي چهار فرزند ميباشد که دو تای آنها معلول و دو تای ديگر تا حدودی سالم هستند.شايان ذکر هست که اين خواهر و برادر دوران کودکي را با هم زندگي نکردند و جريان از اين قرار بوده است که از همان زمان طفوليت به پرورشگاه سپرده ميشود و او را يک خانواده ديگری به فرزندی ميپذيرند! او تا سال 2000 که 23 سالش بود هرگز خانواده اصلي خود را ملاقات نکرده بود تا اينکه تصميم ميگيرد که خانواده اصلي خود را پيدا کند و موفق به اين کار هم ميشود. در همان برخورد اول او و عاشق يکديگر ميشوند و پس از فوت مادرشان زندگي مشترکي را آغاز ميکنند که در حال حاضر 22 سالش ميباشد ميگويد که نسبت به اين موضوع هيچ گونه عذاب وجداني ندارد و اين رابطه را طبيعي و بي نقص ميداند! و اميدوار است که آلمان اجازه ازدواج خواهر و بردار را قانوني اعلام کند! و حدود شش سال هست که باهم زندگي ميکنند و حاصل اين زندگي چهار فرزند ميباشد که دولت آلمان سرپرستي سه فرزند آنها را به خانواده هایي که صلاحيت بيشتری دارند واگذار کرده است. ميگويد که آنها بارها تلاش کرده اند که فرزندانشان را بازگردانند ولي دولت آلمان هرگز اجازه اين کار را به آنها نداده است. در حال حاضر فقط دختر کوچک آنها با آنها زندگي ميکند.
تا به اکنون متحمل 2 سال زندان شده و آنها منتظر مجازات ديگری نيز ميباشند

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 4:34  توسط Saber  | 

آبدارچی شرکت مایکروسافت

 مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد
رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت:

«شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...


مرد جواب داد:

«اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»

رئیس هیئت مدیره گفت:

«متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین.و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه.

تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره.

یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.

در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه.

این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت.

مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه.

در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد.

به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ....


پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست.

شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره.

به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد.

وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»



نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید:

«شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین..

میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:38  توسط Saber  |